تبليغاتX
نای نی
شنبه 13 مرداد1386
من الان طی یه حرکت چریکی شیرازم. چقدر که این جور اومدن حال می ده!!

بگذریم. چیزی که می خوام بگم اینه که تا حالا فکر کردین که چه چیزایی خیلی زیاد حس نوستالژیتون رو قلقلک میده؟ به زبون دیگه چه چیزایی شما رو دقیقاْ و دقیقاْ به همون حالی که تو گذشته داشتین می بره؟ 

برای من که اینا دو تا چیزن. در مقام اول آهنگ و با اختلاف بیشتر در مقام دوم بوی عطر. البته بعضی عطرها مقامشون در حد همون آهنگا بالا میاد. در پستای بعد بیشتر در موردشون صحبت می کنم.

فعلاْ.

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت2:37 قبل از ظهر. |
شنبه 30 تیر1386
به خاطر يه سري كارا يه چند روز پست نذاشتم اما يه كم كه گذشت ديگه كم كم حالم رو از دست دادم و به قول هامون با شتاب زيادي به سمت مرگ وبلاگي داشتم پيش مي رفتم.

اما حالا كه به بهانه گرفتن بليط اينترنتي اومدم خوابگاه، گفتم بد نيست كه يك كم بنويسم.اين كه به خاطر ندادن فقط يه قبض تلفن، اونم به خاطر پشت گوش انداختن، ديگه تلفنمون هم يه طرفه شد، مزيد بر علت شده بود كه ديگه سراغ وبلاگ نيام.

بگذريم. اين تابستوني ان قدر كار دارم كه دارم مي گم قربون همون سال تحصيلي.

انشاالله خدا به همه كمك كنه و همه به كاراشون برسن. اينجا  اون اراده كه گفتم، خيلي به كار مياد.

فعلاً.

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت8:28 بعد از ظهر. |
جمعه 1 تیر1386
چه لحظه ها که نمی میرند.

چه فرصت ها که از دست نمی روند.

و چه کارها که می خواهیم انجام دهیم اما شب هنگام در حسرت انجام دادنشان خود را ملامت می کنیم و به امید انجامشان در آینده٬ دلمان را خوش.

گاه به خودمان می گوئیم:

-کاش هر روز به جای ۲۴ ساعت٬ ۳۰ ساعت بود.

-کاش به خواب نیاز نداشتیم.

-کاش علائق و توقعاتمان نصف حالا بودند.

-و ای کاش ...

اما خوب می دانیم که این ها همه یک مشت چرت و پرتند.

بله٬ چاره ی کار اندکی اراده است.

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت6:42 بعد از ظهر. |
پنجشنبه 31 خرداد1386
امروز ۳۱ خرداد بلند ترین روز ساله.

همیشه از کوچیکی تو ذهنم بود که این که میگن بلند ترین روز سال٬ یعنی چقدره؟ و حواسم باشه که تو اون روز دقت کنم. ولی همیشه یادم میرفت.

گفتم حالا که کم کم داره آفتاب  بلند ترین روز سال طلوع می کنه این پست رو بذارم تا هم خودم حواسم باشه و هم به شما گفته باشم.

راستی بد نیست بدونید طبق تحقیقی که کردم (منبعش معتبره) در این بلند ترین روز سال٬ طول روز در تهران٬ ۱۴ ساعت و ۲۵ دقیقه هست.

                      ------------------------------------------------------------------------------                  

پ.ن: کماکان منتظر شنیدن نظراتتون در مورد پست "زلزله" هستم. (این پست در واقع توی پرانتزه)

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت4:3 قبل از ظهر. |
سه شنبه 29 خرداد1386
دیشب یه زلزله در قم که پس لرزش تهران رو هم بی نصیب نذاشت٬ مردم تهران رو یه چند ساعتی به خیابونا و پارکها کشید. البته من شخصاْ هیچی نفهمیدم.

بگذریم. داشتم به این فکر می کردم که اگه نصف شب واقعاً یه زلزله ی خوف بیاد٬ چکار می کنم؟ سوال جالبی به ذهنم رسید. گفتم از شما هم بپرسمش.

فرض کنید داره زلزله ای میاد و شما در آستانه ی خارج شدن از خانه هستید و می دونید کل خونه می ریزه پایین و همه ی چیزاش نابود می شه. اولین چیزی که می رید سراغش تا برش دارید چیه؟

               ---------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: فرض بشه که همه ی اعضای خونه خودشون توانایی اومدن بیرون رو دارن و خلاصه لازم نیست کسی رو نجات بدین.

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت8:49 بعد از ظهر. |
یکشنبه 27 خرداد1386

شب، تنهایی، برقِ رفته، تاریکی، گرما، شامِ نخورده و...

و من در برابر نور نحیف اما سوزان و پر معنی یک شمع لاغر که تا 5 دقیقه ی دیگر از این دنیا خواهد رفت، با سری که از درد دارد می پکد، به همراه جزوه هایم نشسته ام.

 راستی به کدامشان فکر کنم؟؟؟

به کار های این دولت با تدبیر؟؟!! که با شاهکار تغییر ندادن ساعت، هدر رفتن انرژی در این فصل پر مصرف را به بار آورده و به ناچار به خاطر کمبود انرژی و سهمیه بندی شدن، باعث شده برق این چهاردیواری یک شب در میان برود، یا به امتحانی که فردا دارم و هنوز نزدیک یک فصلش را مانده که بخوانم و یا به ...؟

نمی دانم. ترجیح می دهم به هیچ چیز فکر نکنم. حالم به هم خورد از بس فکر کردم.

چشمانم را می بندم. رها می شوم در این تنهایی مخلوط با چاشنی تاریکی و سکوت.

چند دقیقه بی خیال از همه چیز به معنای واقعی.

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت2:37 قبل از ظهر. |
پنجشنبه 24 خرداد1386

بابا بی خیال. چقدر سخت می گیری؟ تا کی می خوای یه دندگی کنی؟

خداییش اصلاً این زندگی 2 روزه ارزش این همه سخت گرفتن و گیر دادن رو داره؟ از کجا معلوم همین خود من فردا زنده باشم؟ از کجا معلوم که همین آدمای اطرافمون تا فردا زنده بمونن؟ چرا یه کم ساده تر با قضایا کنار نیایم؟

یه کاری نکنیم که با گیر دادن الکی رو یه سری مسائل، یا ساده نگرفتن خیلی چیزای واقعاً ساده ی اطرافمون، زندگی، برای خودمون یا حتی اطرافیانی که یه جورایی زندگیشون به زندگی ما پیوند خورده، سخت و ملال آور بشه.

البته در مورد اطرافیانمون معمولاً خودمون متوجه نمی شیم و متاسفانه موقعی می فهمیم که دیگه دیر شده و اون موقع دیگه درد عذاب وجدان هم به دردای دیگمون اضافه می شه.

            مشو بر حساب جهان سخت گیر             که هر سخت گیری بود سخت میر 

                                                                                                                 نظامی

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت6:28 بعد از ظهر. |
چهارشنبه 9 خرداد1386

سلام

به خاطر یه سری کار و ... حدود دو هفته تو کار وبلاگ نبودم.

حدود یه هفته ای که دارم نفس راحتی می کشم. راستش از یه سری مشغولیات ذهنی راحت شدم.

الان هم دقیقا حس کسی رو دارم که یه خونه ی بزرگ تو بهترین جایی که دوست داره ٬با دستای خودش ساخته و حالا اون خونه آماده ی زندگیه و نیز وسایل لازم برای یه زندگی عالی٬ باز همون جور که دوست داره رو تک تک با پولایی که جمع کرده٬ همه رو جدید و نو خریده و حالا وقت اون رسیده که اونا رو تو این خونه باز اون جوری که دوست داره با سلیقه ی خودش بچینه.

خیلی حس جالبیه. لازم این نکته رو هم بگم که واقعاْ تو ساخت این خونه خیلی زحمت کشیدم و اون وسایل رو هم به این آسونیا گیر نیوردم. فکر نکنین خیلی ارزون خریدمشون. واقعا بهای سنگینی رو پای تک تکشون دادم. برای همین هم هست که چیدنشون تو همون خونه هم خیلی بهم می چسبه و هم حس خاصی داره.

لازمه از همه ی کسایی که تو ساخت این خونه و نیز خرید اون وسایل به من کمک کردن واقعاْ تشکر کنم.

                         --------------------------------------------------------------------------

پ.ن ۱: هر کس هر جور دوست داره می تونه این جمله های منو برای خودش معنی کنه. مهم هم نیست که کی چه جور فکر کنه. همه آزادین. اتفاقا دوست دارم بدونم که برداشتتون چیه. (تریپ بعضی کارگردان ها تو بعضی سکانساشون) . خلاصه مهم اینه که من خودم می دونم چی نوشتم.

پ.ن ۲: جدیدا فهمیدم که بعضی کامپیوترها به خاطر نداشتن فونت کافی٬ اون جوری که من دوست دارم نمی تونن این وبلاگ رو ببینن و همه ی فونت ها رو tahoma می بینن که یه فکری هم باید برای این بکنم.

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت10:50 قبل از ظهر. |
سه شنبه 25 اردیبهشت1386

 من، خوب یا بد، آدمیم که تو یه سری مسائل تا سرم به سنگ نخوره نمی تونم بفهمم دارم اشتباه می کنم یا نه. طرز فکرمم اینه:

1) علم فهمیدن این که اشتباست رو ندارم.چون اگه داشتم خب اشتباه نمی کردم،پس گفتن دیگرون هم تأثیری نخواهد داشت.

2) اصلاً کی گفته اشتباست؟ اون کسی که می گه اشتباهه با معیارای خودش می سنجه. شاید من ارزش هام با اون فرق کنه. پس تا خودم به ضدّ ارزش بودنش برای خودم پی نبرم، از انجامش سر باز نمی زنم.(بگذریم از ارزش هایی که عُرف و همه قبولش داریم. منظور اونا نیست)

3) گوشت کبابی سر سیخ، تا خودش نره روی ذغال داغ و جز و ولز نکنه، از خامی در نمیاد. هیچ وقت دیدن پختگی سیخ بغلی، یا اظهارات سیخ بغل در مورد چگونگی پختگی، نمی تونه اونو پخته کنه.

خب اینا نظرات منه که واقعاً قبولشون دارم. ولی یه سؤال؟ حالا فرض کنیم فهمیدیم اشتباه کردیم و واقعاً احساس کردیم پخته شدیم. اگه یه چیزایی رو تو این راه از دست داده باشیم چی؟ چیزا یا کسایی که شاید به علت همون خامی از دستشون دادیم و حالا که پخته شدیم می خوایم دوباره داشته باشیمشون. به نوعی آرزوی reset شدن داشتن اون چیزا یا کسا با این تفاوت که دیگه دیدگاه ما هم تو یه سری زمینه ها عوض شده. نمونه های خیلی زیادی از این افراد، اطرافمون هستن.

همه می دونیم زندگی دکمه ی بازگشت نداره. خب حالا چاره چیه؟ آیا این قانون طبیعته که تو در قبال چیزی که به دست میاری، یه چیزی باید بپردازی؟ آیا این درسته که بگیم: "تو هم میخوای خودت تجربه کنی و هم می خوای چیزی رو از دست ندی؟ نمی شه که! هم خدا، هم خرما؟" آیا باید پذیرفت که کسی که واقعاً می خوات پخته شه (مورد سوم)، محکوم به پرداخت بهای سنگینیه؟

به هر حال با توجه به اعتقاد به نظرات بالا در مورد پدیده ای به اسم اشتباه یا تجربه، اینا سـؤالاییه که کماکان دنبال جوابشون می گردم.

                   ----------------------------------------------------------------------------------------

*پ.ن: بازم می گم در قسمت اوّل منظورم اون قسم چیزای بدیهی نیست که با یه انتقال تجربه ی ساده از یه نفر دیگه، ما می فهمیم که درسته یا غلطه و ازشون درس می گیریم. منظور چیزاییه که واقعاً هممون دوست داریم یه بار تجربش کنیم. امیدوارم منظورمو بگیرید.

نوشته شده توسط امیر ؛ ساعت7:27 بعد از ظهر. |